روز مبعث مبارک
روز مبعث مبارک
صبر و استقامت عامل پیروزی
استقامت که لازمه رهبری انبیای گرامی است، به طور کامل در رسول اکرم بود؛ «فَاسْتَقِیمُ کَما اُمِرْتَ».
نهضت کن و استقامت کن. این دو خاصیّت در پیشبرد مقاصد بزرگ پیغمبر اسلام دخالت داشت: قیام و استقامت. این استقامت موجب شد که با این که هیچ در دست نداشت و تمامی قوای قدرتمندان بر خلاف او بود ـ به طوری که در مکه نمی توانست به طور علنی دعوت کند ـ لکن مأیوس نمی شد از این که نمی تواند علنا مردم را دعوت کند. مأیوس نبود.
صراط مستقیم
| وحی شد بر مصطفی برخیز، اقرأ باسم ربّک | ای حبیب من ز جا برخیز، اقرأ باسم ربّک |
| تیره شد رخسار گیتی، خیره شد دیو تباهی | چیره شد جهل عِما برخیز، اقرأ باسم ربّک |
| کردگارت برگزید از خلق تا امروز خوانی | خلق را سوی خدا، برخیز، اقرأ باسم ربک |
| هم رسولی، هم سفیری، هم بشیری، هم نذیری | هم تویی خیرُالوَری برخیز، اقرأ باسم ربّک |
| مردمی را کز خدا بیگانه اند، از حق گریزان | با خدا کن آشنا برخیز، اقرأ باسم ربّک |
| دختران را زنده بسپردن به خاک تیره تا کِی؟ | ختم کن این ماجرا برخیز، اقرأ باسم ربّک |
| نور امیّدی که روزی کرد روشن طورسینا | جلوه گر شد در حرا برخیز، اقرأ باسم ربّک |
| انفس و آفاق در تسخیر و فرمان تو آید | چون برافرازی لوا برخیز، اقرأ باسم ربّک |
علی خاتمی نوری
محمّد صلی الله علیه و آله وسلم
| مهر را روشنی از روی تو افروختن است | ماه را حسن ز رخسار تو آموختن است |
| گُل به پیش گُل رخسار تو ای رشک بِهشت | همچو خاری است که شایسته آن سوختن است |
| آرزویی که به دل یوسف کنعانی داشت | خویشتن را به غلامیّ تو بفروختن است |
| وصف روی تو مگر روی تو گوید، ور نه | حدّ ما دیدن و حیرانی و لب دوختن است |
| کار «بنده» همه ای خسرو خوبان، به جهان | جان و دل دادن و خود مهر تو اندوختن است |
بنده ـ شاعر زبان قاجاریه
بخوان به نام خدا
| غنوده کعبه و امّ القری به بستر خواب | ولی به دامن غارحرا دلی بیتاب |
| نخفته، شب همه شب، دیده خدابینش | ز دیده رفته به دامن سرشک خونینش |
| که پیک حضرت دادار، جبرئیلِ امین | عیان به منظر او شد، خطاب کرد چنین: |
| «بخوان به نام خدایی که ربّ ما خَلَق است | پدیدآور انسان ز نطفه و عَلَق است |
| بخوان که ربّ تو باشد ز ماسوا اکرم | که ره نمود بشر را، به کار بُردِ قلم» |
| به گوش هوش چو این نغمه سروش شنید | هزار چشمه نور از درون او جوشید |
| درون گلشن جانش شکفت رازِ وجود | گشود بار در آن دم به بارگاهِ شهود |
| درود و رحمت وافِر، ز کردگار قدیر | بر آن گزیده یزدان، بر آن سراج منیر |
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۹ ساعت ۷:۱ ق.ظ توسط عـــلــی فـــــتــــحـــی
|
مدیریت وبلاگ